وزش باد ملایمی شاخه های تو هم رفته ی نهال پایین حیاطو وادار به رقص کرده (رقص جامایکایی).با شدت گرفتن جریان باد رقصه به اوج خودش میرسه و باز با آرووم گرفتن باد شاخ و برگای بی همه چیز سر جای خودشون می تمرگن ..صدای باد و بوی بارون گند میزنه به اعصاب لعنتیم...دیگه ازبارون متنفرم...آخه زندگیم رنگ دیگه ای به خودش گرفته.. میل به ادامه ی حیات و زنده بودن و نفس کشیدن تازه داره تو وجودم مثه سگ پرسه میزنه که نمیخوام شدت بارون این سگو فراری بده..میبینی دنیا چقدر لاشی صفت شده ..دیگه نه آوای اوج گرفته از ضجه هامومیشنوه نه طنین قهقهه های احمقانم به گوش کرش میرسه..فکر کنم بسکه دلتنگای روزگار تو گوشش ناله زاری کردن پرده گوشش پاره شده...تا اینجا بسه..حالا بریم تو رختخوابم..تو سیاهی و تیرگی شبهای بی ستاره با نیمه جون باقی مونده شیرجه میزنم تو رختخواب سردو تنهام و آماده میشم برای نبرد با هیولای شب ..همیشه همینجوری بوده لحظات زیر پتو به کندی حرکت لاک پشتی پیر و ناتوانه که لنگ لنگان سپری میشه..هرچی از این دنده به اون دنده میغلتم انگار نه انگار..مگه حریفش میشم ..باید نفسی تازه کرد..بلند میشمو به طرف یخچالی میرم که اجاق گاز با شعله ی زمان دار کنارش لم داده ..لیوانی آب سرد سرد میخورمو یکی تو سر اجاق گازبا شعله ی زمان دار میزنمو برمیگردم..اینا همه کشکه و بازم من محکومم که ساکت و بی حرکت در انتظار دمیدن صبح لحظه شماری کنم..پس دست میندازم گردن هیولای شب و پتو رو تا چونه بالا میدیمو..بسه دیگه از رختخوابم گم شو بیرون بی حیا..عجبا کی صبح شد..خودمونیم خوابیدن در کنار هیولای شب یعنی حرکت پسر جوون لاک پشت پیر و ناتوان!چی میگی؟ کمتر زر بزنم؟چاک دهن گشادمو ببندم ؟ وااااااای بی تربیت فحش ناموسی نده ..باشه الان تموم میشه..خوب بسه دیگه انگار بعضیا حال و حوصله خل و چل بازیا منو ندارن..قول میدم پست بعدی هیولای شبو دک کنیمو خودمو خودت پتورو تا چونه بالا بدیم و ... .
(اینم عکس هیولای شبهای تنهایی من!)

داخل پرانتز
۱.مکالمه تلفنی بین منو حامد ساعت 10 و ربع کم
حامد:سلام عزیزم کجایی؟
من:سلام خونه ام ...شما؟
حامد(خیلی مضطرب وپریشون): جون حامد اذیتم نکن چرا دیشب قهر کردی..
نمیگی من بدون تو یه لحظه ام دوم نمیارم..بابا حالا مامانم یه غلطی کرد تو چرا بهم میریزی
من که بهت گفتم تو هرچقدرم که زشت باشی واسه من خوشگلی..ندا یادت رفته دیشب قول داده بودی که....
من:آقا ادامه نده نداکیه؟ اشتباه گرفتی..
حامد:ببخشید خانم مگه 7932 نیست؟
من:نه آقا اشتباه شده
حامد:ببخشید خانم
من:هه خواهش میکنم ..(نمیدونم چرا خندم گرفت!)
بیچاره حامد از هر طرف ریده بودن بهش
هم مامانش ..هم خانومش ..هم روزگار(البته روزگار که همیشه از این کثافت کاریا میکنه!)
۲.بهم میگه گریه نکنی بابا زار نزنی تو چرا اینهمه ضعیفو انی...ای مرگ
۳.پسره 7 سالشه تازه پا به عرصه ی علم و ادب گذاشته برمیگرده میگه :مینا کاش من یه کارگر ساده بودم ولی مدرسه نمی رفتم!
۴.خدایا یه جوری بهش بفهمون که خیلی ساده داره ازم میگذره...برای کسی که شاید اصلا اینجا نیاد!
۵.بیست و هشتم بهمن ماه روز میلادت مبارک.
یا علی...