تبليغاتX
غریبانه ترین عشق پاک
 

عشق را

از عطش دست تو باید آموخت

ذوب باید شد و سوخت

و فقط

چشم به شیدایی چشمان تو دوخت

عشق را

از نفس داغ تو باید فهمید

و در این زندگی بی سرو ته

به نداری... خندید!

داخل پرانتز

۱.دوباره هیچ و هیچ و دوباره(...)!!

۲. دلم تنگ شده بود واسه همه چیز اینجا!

۳.یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط مینا  
 

...و آخر به آخر رسیدیم..سطر آخر..صفحه ی آخر..کلمه ی آخر!

؟؟

                                                                            دوشنبه ۱۱ خرداد ماه..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط مینا   | 

 

می گویند بعضی حس ها را نمی شود نوشت..آنقدر خاکی اند که از ترس فاش شدن از قلم می گریزند..غروب پنج شنبه است..آسمان چقدر به زمین نزدیک می شودو تو گویی نفس کم می آوری مقابل این بزرگی..قدم نمی زنی ..این جا دل پیش قدم می شود..کفش ها خودشان بیرون می آیند..همین جا به سجده می افتی..گویی قلبت تیر می کشد و تو می گریزی از همه چیز..خاک می شوی مثل خاک..دلت روانه شده و اشکت دنباله دار..اینجا خدا با آدم سخن می گوید..در این نقطه که خاک و تنهایی و خدا در هم و با هم اند..همین جا انسان آغازمی شود..به یاد داری دخترک دل کسی را برای دردش میخواست..این جا همین خاک با دل دریاییش صبوری می کنند برایش..مگر دل دخترک چه می خواست؟!آن روز آسمان چقدر وسیع شده بود..می بینی!چندیست دخترک فقط با قطره ای از چشمان تو می نگرد آسمان را..میخواهد چشمانت شود..می داند که چراغ های ذهنش را روشن کرده ای..آنقدر روشن که دیگر هیچکس در این دنیا نمی تواند آن را خاموش کند..می داند در کنارش میمانی..آنقدر به او نزدیک شده ای که گرمای وجودت سرمای فلبش را ذوب کرده..می خواد برگردد و در آغوشت بگیرد..تو را ببوست و برای همیشه از تو بگوید..دخترک اینک نو شده..با سال ها و ماه ها و روزها و لحظه های قبل از با تو بودن فرق کرده.. اینک حرف دلش با توست ..بگو که آغوشت باز هم برایش بازاست.

داخل پرانتز

۱.یادداشت هایی از سفر به جنوب...

۲.هوای اینجا که به صورت ها می خورد انگار خودش سکوت می آورد و چشم ها را خیس می کند..

۳.قبل از دیدنت می گفت"ما باید برویم و بمیریم چون آدم شدن محال است دیگر..."حالا دست هایش را زیر چانه اش زده و مات و مبهوت فقط تو را می نگرد..

۴.مهربان خدایم تو را سپاس می گویم به اندازه عدد شن های بیابان..به اندازه صدبار توبه شکستن از من و عفو از تو..ببخش مرا.

۵.یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط مینا   | 

 

قلمی از روی زمین برداشته و خمیازه ای کشیده می شود..استکانی چای پررنگ ریخته و جرعه جرعه نوشیده می شود..شب ها بیدار و اکنون می نویسد از تنهاییش..خیره است به نقش گلها روی میزی چوبی..پنجه در موها فرو می بردو به آرامی قلم را روی کاغذ حرکت می دهد"ملال و بیهودگی ..زمان می گذرد و من ایستاده ام و از چیزی هراس دارم..من با هیچکس یگانه نیستم ..از سوی دیگر ..در این قفس..نمی دانم باید نوشت..داستان تلخ روزگار..سیاهی شب..و شاید باز هم نوشتن ازتو..بدک نیست..اما چگونه تماش کنم؟عاقبت به خیر یا تیره؟ به هر حال باید تازه باشد.."  می اندیشد چندیست با چیزی که روی قلبش سنگینی می کند وبه مردگان می ماند..مرده ای متحرک...دست مشت شده اش  را روی میز می کوبد و صدایش بالا می رود"لعنتی..عوضی..نامرد..تو آدمی؟" به خودش می آید..اطراف را می پاید..همه آرامند و او...به حالشان غبطه می خورد و بیش تر از همیشه دل می سوزاند برای خود.دوباره می نویسد"چرا تازه باشد؟مگر من با تازگی تناسبی دارم؟از دو سو کشیده می شوم..باید با کسی درد دل گویم ..اما می ترسم..خدایا تو ببین مرا..تابم نیست از دل پس بزنمش..تو خط بزن از دل دیوانه ی من..بزن ..ببر..بکش.."سر را در بغل می گیرد و باز هم گریه سر می دهد..چشمانش خواب می جوید..نیست..خواب هست..خوابی همیشگی نیست..خسته است..از خودش..از دنیایش..از تنهاییش..از همه. بالای صفحه پررنگ می نویسد"خوشا به حال گذشته"

داخل پرانتز

۱.شب های نرم و طولانی..میخواهم بخوابم و خواب ببینم..دوست دارم آنجا ببینمت.

۲.شبی گذشته با کسی عهد بستیم خاطره نشویم برای هم..بمان با من!

۳.کمی عقب تر از حالا رها بودیم و بی دغدغه..فقط کمی دل گرفته..کاش سنگ صبورمان نمی شدی که بشکنی قلب صبور ما را..

۴.یا علی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط مینا  
 

عرض اتاق را برای چندمین بار طی میکند..خسته می شود و همانجا وسط اتاق دراز میکشد..بی تاب است..سرش را میان بازوانش فشار میدهد و ... نای نفس کشیدنش نیست ..زیر لب با صدایی خفه مرا می خواند..کنارش زانو می زنم ..صورتم را جلو می برم و ... کاش نمی شناختمش..همان غروب لعنتی میان آخرین تکه های قلبی که شکست در من و با من گم شد..از کجا آمد؟چرا برای من آمد؟چرا هردو کنار هم در یک قابیم؟ تنها نگاهش می کنم..چیزی جز نگاهمان نیست..می گفت:یادت باشد دلهایمان به خلوت هم راه دارد..و راست گفت..بار دیگر به چهره اش چشم می بندم..اکنون من هستم و شرمی جاودانه و یاد آن تبسم همیشگی اش..روزگار تلخیست..سرنوشت بی رحمیست..چرا نگاه ساکتش را نخواندم؟(هرچند نامعلوم) لحظه های سخت جداشدن با او پر شد برایم..در تمام روز..در تمام شب..در فضای خانه و کوچه و پاییز..حالا او رفت و من مانده ام در همان کادر شیشه ای قاب..یاد سکوت و صبوری اش دیوانه ام میکند..اشک هایش روی گونه ام یخ بسته..بازهم برف و تاریکی و سوز و سرما..زیر لب بریده بریده یادگاری هایش را زمزمه می کنم"دلم در سینه کوبد سر به دیوار..که این مرگ است و بر در می زند مشت" دیگر از غم طاقتم نیست..باید منتظر بود..

 

داخل پرانتز

۱."روحش سخت دیوانه ی پرواز بود و راهش سوی آسمان باز!" ناآمدگان بگوییدش حلالم کند..

۲.کاش میشد باز هم صدایش را پشت خطوط بشنوم و آرام بگیرم وقتی فریدون می خواند برایم:

"چه غم دارم که این زهر تب آلود..تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه ی درد..غمی شیرین دلم را می نوازد

اگر مرگم به ناکامی نگیرد..مرا مهر تو در دل جاودانی است

وگر عمرم به ناکامی سر آید..ترا دارم که مرگم زندگانی است"

۳.خدایش بیامرزد..یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط مینا  
 

نمی توان از هیچ حرف زد..همین بی حرفی خود حرفها دارد...

داخل پرانتز

۱.باز دیوانه ترینم...

۲.ما تمام شدیم!

۳.یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط مینا  
 

جدیدترین کد آهنگ