تبليغاتX
غریبانه ترین عشق پاک

 

تازگیا در مورد چند مساله واقعا حیاتی دچار سر در گمی حاد شدم...درست مثل بلانسبت( خر)گیر کردم تو دوراهی...بعضیام که دارن این وسط از آب گل آلود نهنگ میگیرن(مثل همیشه)...یکی نسیت بهشون بگه بابا شما کلاه خودتونو بچسبین باد نبره...مخی که نمونده برام ..اگرم مونده هنگیده..نمی فهمن ( اگه میفهمیدن تعجب داشت!)..درک نمیکنن که این مسائل مربوط میشه به آینده ی پوچ تر از امروزم...از اون طرف یه دیونه ی شریف پا شو کرده تو یه کفش و از مینای بدبخت تر از همیشه جواب سوال قشنگشو میخواد...از این طرفم که نگم بهتره...باز اون طرف همون دیونه ی شریف با سر هم کردن خزعبلات نازش مینا رو دیونه تر از خودش کرده... از این طرفم نگم بهتره...خلاصه مینا نگو بلا بگو تنبل تنبلا بگو موی بلند روی سیاه ناخن دراز ...واه واه واه ! باز اون طرف ...باز از این طرف ...بابا پوست کلفت ترینشم  این وسط جر میخوره...نابود شدن من که دیگه رو شاخشه.. اما به تازگی کشف کردم که نیرومندم و به خودم میبالم...اگه خزعبلات کوتاه کنم  باید بگم زندگیم درست مثه یه کلاف سر در گم شده...دیونه ی شریفم میگه بشکاف و از نو بباف...نمیدونه که من دستام از سرما چنان یخیده که نای بافتن نداره.

 

 

داخل پرانتز

۱. تموم این نوشته داخل پرانتزی بیش نبود...

۲. این کلیپ فلش رو یه عزیری برام فرستاده خواستی تو هم ببینش عزیزم

شبگرد

۳.یا علی

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط مینا |

 

امشب ..شب دلتنگی من..بازهم سیاه کاری .. بازهم نیمه شب  ودلتنگی پنجره..بازهم فریاد خاطره ها..بازهم نگاه گرم پنجره لا به لای سردی انتظار..بازهم سهم من از روزگار..دوباره تیرگی و سیاهی آسمان..دوباره باز دوباره..اما آسمان بی خبر از دل تنگ من و شاید تو غرق در سرور..طبیعت سرگرم لباس نو..زمین غرق در هیاهو..همگی برای آمدن بهارشادی کنان سر از پا نمیشناسن..یک سال گذشت و چه زود گذشت و دوباره تکرار و تکرار و تکرار...برای من سال هاست که تکرار بود و باز... .

من پر از دلتنگیم ..شبیه پنجره در دام چارچوب...و فقط باید سکوت باشد و سکوت.

آخرین زمزمه های دلتنگیم را فقط به تو میگویم ...شاید دلتنگی را به دست باد بسپارم..فراموش کنم هر آنچه فراموش شدنی نیست..لحظه به لحظه های نمناک و سرشار از عشقم را به تو میبخشم اما دور نریز!

گریه هایم ..دلتنگیم..سکوتم..نگاه و خیالم را همه را فقط به تو..تو که همیشه نگاهت را حس میکنم بی آنکه چشمانم لمست کند..همه را فقط به خودت.

یکسال دلتنگی و اشک و سه نقطه و سکوت را..دلتنگیم سر آمده..دیگر عشقی نیست که به خاطرش دلتنگی باشد..دیگر من نیستم که دلتنگی باشد..همین بس است!

 

 

 داخل پرانتز

۱.میگن یک سال گذشت..و اینک غریبانه ترین عشق پاکم یک ساله شد.

۲.من صدای نفس پنجره را میشنوم که به تنهایی من راه دارد...

۳.فکرم به جایی قد نمیده...یا بهتره بگم فکرم به اونجا قد نمیده..

۴.افکار شبانه ام معلق در هوایت میگریند...

۵.ما همه روزی از اینجا می رویم ای کاش میشد پرواز را باور کنیم..

۶.یه پنجره..یه خیال..یه رهگذر..

۷.و یاعلی

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط مینا |

 

اشک در چشمانم حلقه زد و بغض سنگینی گلویم را فشرد، گویا غم همه ی عالم بر دلم نسشت وقتی که بعد از مدتها دوباره مرا به آنجا خواند تا اظهار گلایه کند،حس کردم برخلاف همه ی اشیاء جان دارد..فقط آدم دلتنگی مثل من یا تو پنجره را میفهمد..آدم دلتنگی که میداند پایان کوچه های بن بست دلدادگی چیست..پایان خردشدن برگ برگ حرفهای نگفته زیر پای رهگذران پاییزی چه خواهد بود.. اما اینک همگی دست در دست بهار خواهند رفت تا آرزوهایشان را لابه لای صفحه ی روزگار پیداکنند...اما من و شاید تو دوباره دلمان برای آرزوهای پینه بسته و خاطرات غبار آلود گذشته تنگ شده ..و باز فقط پنجره،پنجره ای خسته از اتنظار میتواند تسکینی برای دلتنگی در تاریکی  شب باشد..نمیخواهم وقتی نوشته هایم را میخوانی دلتنگ باشی چون به قدر کافی برای گفتن و نوشتنش فضا بغض آلود و دلتنگ بوده و شاید تنها همان بارش پنجره برای دل تنهایم کافی باشد...پنجره ایی که تنها سهم من از روزگاراست.

 

 

و تنها برای کسی که میفهمد تو را:

پنجره را میگشایم..

برگهای عمرم را زمزمه میکنم و

خاطرهای دلتنگی را به دست باد می سپارم

تا به یغما برد هر آنچه را در دل پرویده ام..

چرا که شوق روزهای کودکی ام

امروز زلال ترین آیینه ها را تمنا دارد..

 

 

داخل پرانتز

۱.برای من همین چند خط از تو بس است...

۲.غریبه نیستم اما فضا برایمان غریبه است بین حرفهایش چندین بار تکرار میکند

" دارم خودمو بالا میارم..بسمه"

۳.سیتم سرچ "گوگل" با کلمه ی عشق مشکل داره،حالا من نمیدونم قانون جمهوری اسلامی ایران عشق حالش نیست یا توی دنیای مجازی بلایی سر عشق اومده..

۴.چهار شنبه سوری همیشه مهیج ترین خاطره ی دوران بچگیم بوده...میخوام این چهارشنبه ی آخر سال باز بچه شم!

۵.و حال من هستم و سکوت بلندی که برخلاف ضرب المثل قدیمی نشان از رضایت ندارد...

۶.آغاز اما بدون پایان

یا علی

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط مینا |

 

 ساعت 8.30 صبح روز جمعه،  امروز تو حیاطمون بوی حلوا و بوی گوسفند قاطی شده...زندایی و مامانم به مناسبت 28 صفر حلوا درست میکنن(هر ساله همین برنامه به قوت خودش باقیه). منم سرمو زیر پتو کردمو فقط صداشونو میشنوم!امیر حسین بدو بدو در اتاقمو باز میکنه و پتو رو کنار میزنه میگه : مینا گوسفندو اوردیم،منم با بابایی رفتما...همه زورشو جمع میکنه دستمو میگیره میکشه و با التماس میگه:بیا بریم تو حیاط ..

با صدایی خفه زیر پتو ناله میکنم:بچه اول صبحی این همه حرف میزنی ..برو بزار یکم بخوابم ..اما

با هر زحمتی شده خودمو جمع و جور میکنمو بلند میشم..روی صندلی روبروی آینه میشنمو خودمو برانداز میکنم..اصلا یادم میره که چرا صبح به این زودی بیدار شدم که باز امیر توی حیاط داد میزنه :میناااااااا دوست بابایی  اومده خفش کنه ها! (آخرش نتونستم بهش یاد بدم به من بگه آبجی)

یه لحظه فرمانده ی احساسم مجبورم میکنه برمو شاهد کشته شدن گوسفند بیچاره باشم..امیر راست میگفت اومدن خفش کنن..کنار گوسفنده وایسادم تو چشمای نازش نگاه میکنم انگار میخواد وصیت کنه..بابام میادو یه خورده آب بهش میده.. منم سرشو ناز میکنم..امیررفته پشت سرزندایی قایم شده!دارم فکر میکنم به نامردیی که داره تو حق این زبون بسته میشه...که صدای جناب قاتل رشته ی افکارمو مثه گردن گوسفند پاره میکنه:برو کنارمینا خانم خونش نجسه..وای کشتش نه خفش کرد..نمیدونم خلاصه زندگیشو ازش گرفت..حالم بده..یه جوریم، بهم ریختم..به قول میلاد قبلا این همه لوس نبودم..این روزا بدجور احساساتم رو عقلم و زندگیم تاثیر گذاشته..به نظرت این خوبه یا بد؟

.

.

.

 و باز

هر وقت دلم از رویا های تکراری میگیره و به آروزهای باده کرده رو دستام نگاه میکنم ،زمانی که حتی دیگه پنجره و بغض و اشک بهم محل نمیزارن،وقتی که خاموش و سرد به روزای گذشته فکر میکنم به این که از کجا اومدم ..الان کجام ..به اینکه باید برم اما به کجا..به اینکه اصلا اومدم؟هر وقت خودمو بین کوچه های غریب زندگی گم میکنم،زمانی که حتی درد و دل با عزیزم آرومم نمیکنه...وقتی دیگه حرفای قشنگ یه مهربون روم اثر نمیزاره،زمانی که ... . اون موقع تازه میفهمم که چقدر بی انصافم.لازم به توضیح  بیشتر نداره...همین من خیلی بی انصافم!

 

زلال شب...

 

داخل پرانتز

۱.دلم اندازه حجم قفس تنگ است...دلم یا دلت؟

۲.گریه کن عزیزم ...گریه کن!

۳.به کمک یه دوست خوب برای وبم لوگو درست کردم...

۴.این روزای قشنگ،چشمای خیس و غریب یه کودک به دستای پر سخاوتت دوخته شده..معطل نکن وقتشه!

۵.و مهربونیتون مجبورم میکنه بمونم پس برای همیشه نه

تا پست بعدی یاعلی "علی که سر آغازیست بدون پایان"

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط مینا |

 

چند وقتیه گریه رو دلم سنگینی میکنه..امروز وقتی که با خیره شدن به پنجره ی اتاق دیگه طاقتش تموم شدو از گوشه چشمانی روشن به پایین سرازیر شد،تو دلم بهش خندیدم و با سر آستین بلوزم نابودش کردم..

نابودش کردم چون میدونستم اشک نیست..در اثر خیره شدن و پلک نزدن جاری شده رو گونه هایی که میتونه مکانی مقدس برای  بوسه باشه ...حرف زدن با پنجره در کنار نگاه های پر معنی هیچ وقت رنگ و بوی کهنگی نمی گیره...احساس میکنم کلمات رو گم کردم.ذهنم خالیه و فکرم کار نمیکنه..دلم میخواد باهم به کوچه پس کوچه های زندگی بریم و ببینیم که چه جوری مردم در عین صادقانه زندگی کردن از روزگار رکب میخورن..در امتداد هرکوچه به بن بستی میرسم که مجبورم به عقب برگردمو بازم لحظه هارو مرور کنم..لحظه ها همه سردر گم حوادثندو حوادث هم همه در بند لحظه ها..پس باید تو این کوچه ها به دنبال حوادث رفت و عشق وبودن رو،نفرت و حسرت و سکوت رو برشمرد..ازش دل خوشی ندارم اما بر این باورم که در جریانه،ایمان دارم زندگی هست،باور هست و به قول سهراب "سیب هست".هنوزم چشم از پنجره برنداشتم چند ساعتی میشه که با نگاه های عاشقونه نوازشم میکنه..پاهام مورمور میکنه ..دستمام از سرما کرخ شده... کم کم نیزه داران آفتاب جلوی سیاه پوشان شب کم میارن(غروب آفتاب) و بازهم شب... تو ذهنم چیزی رو تصور میکنم..برام خوشاینده..این خوشی و افکار نسبتا منحرف برمیگرده به دلخوشی ای که از اون روزا پس نداز کرده بودم برای روز مبادا

.

.

.

خودمو براش لوس میکنم..چشمام برق میزنه..بهش میگم برام تعریف کن دیگه.میشنوم که میگه :تکراری نیست برات؟ هرسال همین موقع ها ...با لحن دل گیرانه ای تو حرفاش میپرمومیگم:اصلا نمیخوام ... (بغضمواز دیدش پنهون میکنم..)عاقل تر از همیشه بعد از چند لحظه سکوت میگه:" نزدیکای عید بود..میلاد 3 سالشه.حدس میزدم بچه ی تو شکمم دختره...از همون وقتی هم که تو دلم نه تو قلبم جا خوش کرده بودی شیطون بودی..."تلفن بی موقع زنگ میزنه،ملتمسانه تو چشمای عسلیه قشنگش نگاه میکنم و میگم  بیخیال تعریفتو کن! اما با سر اشاره میکنه جواب بده، مثه بچه ها نگاش میکنم میگم: اه مامان تو رو میخوان بیا..!جلوی گوشی رو میگیره و میگه :خوب دیگه خدا هم تو رو بهمون داد.

 

...

 

مادرم
به بلندای «زردکوه» جیغی زد
که تمام کبک های وحشی تاراز
به ستیغ
.کلاغ پر شدند

من از سکوت به حرف آمدم
 و برقالیچه ی خشتی زمین نازل شدم...

 

 

 

داخل پرانتز

۱.لحظه ای که نگاه و احساس در هم می آمیزد عشق جلوه میکند..

عشقی که سکوت را میشکند و فریاد را معنا میکند.

۲.امروز دلو به دریا زد وفریاد کشید:گور بابای فلانی ..من تو رو میخوام

۳.کوچه ی تنگ  و تاریک زندگی عرصه را به من تنگ کرده...

۴.و در آغاز کلمه ای بیش نبودم..."م ی ن ا"

۵.نميدانم زندگي را چه ميتوان ناميدن .. زندگي شايد شايدي باشد كه از پس شايد ديگري مي آيد . شايد...

۶.بین تاریکی و روشنایی زمانی که میخواهمت و نیستی چه فرقی میکند باران مرا خیس میکند یا گریه..

۷. از طرف من به همه ی دنیا بگین:بیخیال روزگار!!!

۸.و ...

۹.یا علی

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط مینا |

 

وزش باد ملایمی شاخه های تو هم رفته ی نهال پایین حیاطو وادار به رقص کرده (رقص جامایکایی).با شدت گرفتن جریان باد رقصه به اوج خودش میرسه و باز با آرووم گرفتن باد شاخ و برگای بی همه چیز سر جای خودشون می تمرگن ..صدای باد و بوی بارون گند میزنه به اعصاب لعنتیم...دیگه ازبارون متنفرم...آخه زندگیم رنگ دیگه ای به خودش گرفته.. میل به ادامه ی حیات و زنده بودن و نفس کشیدن تازه داره تو وجودم مثه سگ پرسه میزنه که نمیخوام شدت بارون این سگو فراری بده..میبینی دنیا چقدر لاشی صفت شده ..دیگه نه آوای اوج گرفته از ضجه هامومیشنوه نه طنین قهقهه های احمقانم به گوش کرش میرسه..فکر کنم بسکه دلتنگای روزگار تو گوشش ناله زاری کردن پرده گوشش پاره شده...تا اینجا بسه..حالا بریم تو رختخوابم..تو سیاهی و تیرگی شبهای بی ستاره  با نیمه جون باقی مونده شیرجه میزنم تو رختخواب سردو تنهام و آماده میشم برای نبرد با هیولای شب ..همیشه همینجوری بوده لحظات زیر پتو به کندی حرکت لاک پشتی پیر و ناتوانه که لنگ لنگان سپری میشه..هرچی از این دنده به اون دنده میغلتم انگار نه انگار..مگه حریفش میشم ..باید نفسی تازه کرد..بلند میشمو به طرف یخچالی میرم که اجاق گاز با شعله ی زمان دار کنارش لم داده ..لیوانی آب سرد سرد میخورمو یکی تو سر اجاق گازبا شعله ی زمان دار میزنمو برمیگردم..اینا همه کشکه و بازم من محکومم که ساکت و بی حرکت در انتظار دمیدن صبح لحظه شماری کنم..پس دست میندازم گردن هیولای شب و پتو رو تا چونه بالا میدیمو..بسه دیگه از رختخوابم گم شو بیرون بی حیا..عجبا کی صبح شد..خودمونیم خوابیدن در کنار هیولای شب یعنی حرکت پسر جوون لاک پشت پیر و ناتوان!چی میگی؟ کمتر زر بزنم؟چاک دهن گشادمو ببندم ؟ وااااااای بی تربیت فحش ناموسی نده ..باشه الان تموم میشه..خوب بسه دیگه انگار بعضیا حال و حوصله خل و چل بازیا منو ندارن..قول میدم پست بعدی هیولای شبو دک کنیمو خودمو خودت پتورو تا چونه بالا بدیم  و ... .

(اینم عکس هیولای شبهای تنهایی من!)

 

هیولای شب!!!

 

 

داخل پرانتز

۱.مکالمه تلفنی بین منو حامد ساعت 10 و ربع کم

حامد:سلام عزیزم کجایی؟

من:سلام خونه ام ...شما؟

حامد(خیلی مضطرب وپریشون): جون حامد اذیتم نکن چرا دیشب قهر کردی..

نمیگی من بدون تو یه لحظه ام دوم نمیارم..بابا حالا مامانم یه غلطی کرد تو چرا بهم میریزی

من که بهت گفتم تو هرچقدرم که زشت باشی واسه من خوشگلی..ندا یادت رفته دیشب قول داده بودی که....

من:آقا ادامه نده نداکیه؟ اشتباه گرفتی..

حامد:ببخشید خانم مگه 7932 نیست؟

من:نه آقا اشتباه شده

حامد:ببخشید خانم

من:هه خواهش میکنم ..(نمیدونم چرا خندم گرفت!)

بیچاره حامد از هر طرف ریده بودن بهش

هم مامانش ..هم خانومش ..هم روزگار(البته روزگار که همیشه از این کثافت کاریا میکنه!)

۲.بهم میگه گریه نکنی بابا زار نزنی تو چرا اینهمه ضعیفو انی...ای مرگ

۳.پسره 7 سالشه تازه پا به عرصه ی علم و ادب گذاشته برمیگرده میگه :مینا کاش من یه کارگر ساده بودم ولی مدرسه نمی رفتم!

۴.خدایا یه جوری بهش بفهمون که خیلی ساده داره ازم میگذره...برای کسی که شاید اصلا اینجا نیاد!

۵.بیست و هشتم بهمن ماه روز میلادت مبارک.

یا علی...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط مینا |

تمام آرزوهای خود را ورق می زنم
و در کمینگاه امید به ابهام یخ بسته ای مبدل شده ام!
به کدامین گناه هنوز هم باد فریاد های عصیان مرا زوزه می کشد...

Home
Email
Night Skin